على اكبر دهخدا
1435
امثال و حكم ( فارسى )
چون دايره سرگردان چون نقطه قدم محكم * صد دايره عرشآسا در نقطهء جان مانده . عطار . مثل دايره . قماشى با آهار زياد ، كلمهء دايره به گمان من لحنى در دو رويه است . مثل دبه . سياه پر باد . چندانكه بشوئى همه دل قار چو دبه * چندانكه بجوئى همه تن ريش چو مكنس . اخسيكتى . عالمى پرشور و فرياد آمده است * جمله همچون دبه پرباد آمده است . عطار . مثل دبهء روغن چراغ . بسيار شوخگن . مثل دختر كور . نهايت محجوب و شرمگن . مثل دده سياه . با لبى سطبر . زنى يا مردى هميشه ژكان و دنان . مثل دده مطبخى . چركين . شوخگن . مثل در . دندانى سفيد . يخى صافى و روشن . سخنى نغز . مثال : لاف از سخن چو در توان زد * كان خشت بود كه پرتوان زد . نظامى . مثل درخت . پافشارنده و ثابت . مثال : همان كوهبان تيزآهنگ نيز * ستادند در كينهگاه ستيز نكردند سستى در آن كار سخت * فشردند در سنگ پا چون درخت . امير خسرو دهلوى . مثل دردى بجام . بجاى مانده . جسم ضخمى داشت كس او را نبرد * ماند در مسجد چو اندر جام درد . مولوى . مثل در شاهوار . دندانهائى سخت سپيد و به اندازه . الفاظى گزيده . خسروا نظمم كه وصف بحر جود دست تست * در خوشابى و طراوت چون در شهوار باد . كاتبى . مثل دريا . پهناور . جوشان ، خروشان . مثال : دل خواجه است كه هرگز نگرايد بدرم * دل خواجه نه دلستى كه همانا درياست . فرخى . آب رخ مرد ز دريادليست * حاصل درويش ز بيحاصليست . خواجو . خجسته درگه محمود ز اولى درياست * چگونه دريا كانرا كرانه پيدا نيست . فردوسى . دريادل و آفتابرايم * فرق فلك است زير پايم . امير حسينى . مثل دست چنار . تهى . قصه كوته شنو ز سيم و ز زر * كف تهى ماندهام چو دست چنار . ولى دشت بياضى . مثل دست خر . به طنز ، بچهء قنداقى در بغل . نظير : مثل دستهء هاون . مثل دست سوخته داشتن . نهايت رعايت و نواخت كردن . ما را چو دست سوخته ميداشتى بعدل * در پاى ظلم سوخته جان چون گذاشتى . خاقانى . من كه چو دست سوخته دارمت از چه هر زمان * از سگ پاى سوخته حال دلم كنى بتر . مجير بيلقانى .